نوشته‌هایی با برچسب "از اعماق وجود"

از اعماق وجود دانستم که... از اعماق وجود دانستم که...

دانستم از اعماق وجود که باد هرکجا که بخواهد می‌وزد، آن هنگام که جوانه نرم نحیف نازک، از میانه سنگ سخت سرد سرکشی کرد به سوی خورشیدش. دانستم از درون جان که. آفتاب هرکجا که بخواهد می‌تابد. آن هنگام که بازی زیبای نور و سایه. در پس پرده‌های صد ساله پنجره‌ای کهنه. شعله رویشی زد در دل گلدان خشکیده. دانستم با تمامی ‌قلب که. آتش هر کجا که بخواهد می‌افروزد. آن هنگام که تلالو درخشان آبی‌اش. آوارگی تنهاترین کولی دنیا را شست. دانستم در بند بند تن که. باران هرکجا که بخواهد می‌بارد. آن هنگام که شره‌های بی قراری اش. خاک سیاه نشسته بر تمام دنیا را. با سرپنجه سح

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه