نوشته‌هایی با برچسب "داستان کوتاه آموزنده خدا"

داستان کوتاه و آموزنده شکر گذار خدا باشیم داستان کوتاه و آموزنده شکر گذار خدا باشیم

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود…. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست. نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …. به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد. چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده. و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…. چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟. آدم که اینقدر سمج

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه